|
شب است وماه می رقصد ستاره نقره میپاشد گل زنبق ز لبهای هوس آلود شبنم بوسه میگیرد من اما سردو خاموشم!
|

به قلبم نگاه میکنم که بیاد گذشته های نه چندان دور عاشقانه می تپد...ولی
حقیقت چیز دیگری ست...کابوسهای شبانه من گویای عمق فاجعه است.
حتی مرگ خاطرم را آسوده نمیکند...اینک میخواهم زندگی متوقف شود.
از من بپرس زندگیم چیست تا باورت شود مدتهاست مرده ام. دنیای من سالهاست
که تمام شده است ...از من زندگی نخواه آنگاه که زندگیم را زنده به گور میکنند!
بارها به تلخی روزگارم میان گریه خندیدم و فریادت زدم.چفدر بد است که هیچ چیز
نباشی و از همه چیز بگویی!!!
تنها بگو به کدام جرم آرزوهایم سوختند و خورشید خاموش شد و فردایی نماند.
قلبت را عریان کن تا سوز بی کسیم را حس کنی...چشمانت را بشوی تا تصویر
بی پاسخ ترین پرسش عالم را در نگاهم ببینی.به حال غریبم گریه نکن و به دیوانگیم
نخند...تنها نگاه کن!!!
رفتیم...ما انتهای بودن را تفسیر کردیم...انتهای عشق را...ولی شب قصه های دگر
داشت...ای شبهای بیداری! بر ما چه بیرحمانه میتازید.
وداع تو وداعی ساده نبود...چنان پرنده ای که از آتش گریزد و یا ماهی که از خشکی
دور شود و مرا لو دادند اشکهایی که هیچ دروغی برای جریان خود نیافتند... تلخی
حقیقت چنان بود که جرات از زبانم میگرفت و باز همان شد که عمری از آن
می ترسیدم...هرگز امید معجزی نیست.من اینجا با آب دیدگانت آب میشوم...آبدیده
می شوم...آیینه در قلب خود مرگ جیوه هایش را به سوگ نشسته است.
زندگی! من هم پا به پایت سوختمو آب شدم...به لحظه های ناب و تکرار ناپذیر
عاشقیمان سوگند میخورم که من زودتر از شکستن تو شکستم.
من همان بودم که دیدی...من همانم که شناختی...عمق وسعت تنهائیم را تنها تو
دیدی و بس! میدانی که چه میگویم...تنها تو میدانی...دیگران اگر بخواهند بدانند هم
نمیتوانند...
سالها در سایه دیوار صبوری کردم تا سرانجام معنای یافتن را در از دست دادن پیدا
کنم...شاید وقتی به آینده مینگریم چشم بستن بروی گذشته زیاد سخت نباشد.
عشق جاودان من به مانند یک اسطوره رنگ میبازد و من در عزایش سیاه پوشیده ام
چقدر دلم برای دنیایمان تنگ است...چقدر وقتی رفتی غریب شدم...
دستان من شقاوت توفان را...پاهای من رطوبت باران را و جسم من برودت غمها را
باور ندارد...بر دار زندگی من یک مترسکم بی شوق...من یک مترسکم بی عشق...
من یک مترسکم بی قلب!!!
ای آسمان ! کلامم را بلاغتی الهام کن و شیوه فریفتنی از سراب تا خستگان نومید
را گامی دگر به پیش برانم.
یک روز به پروانه خواهم فهماند...که آن وقت تو هم خواهی دید که با وجود عشق من
به تو هزار پروانه دیگر آبرو و شاید هم جرات گشتن گرد هیچ شمعی را نخواهند
داشت..من قول خودم را به تو و قول تو را تا ابد به خودم داده ام.این حرف آخر من
است.حالا بیا به آیینه مهمانت کنم و با بندبند نگاهت به بندبند شعرهای من فکر کن
که میتوانند برای تو باران بیاورند و گریه های هروقت دلخواه تو را...
بمان و از همانجا یعنی نزدیک نزدیک مرا کرانه باش! مرا بهانه باش !
من در بهار گمشده ام سبز میشوم...من در بهار گمشده ام پرسه میزنم و منتظر
میمانم تا بیاید...میدانم قرار نیست که بیایی و چه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که
قرار نیست...و بدان که قولم عین عشق تو اعتبار دارد.
" تا ابد شیرینی اگرچه تلخی رفتنت هرگز از کامم نخواهد رفت "
شب بود...شب عجیبی پر از نور ماه و سایه روشن غریبی که درد را در شادمانی
عجیبی در من زنده و بیدار میکرد.
برایت مینویسم که بدانی لحظه سرایش اتاق مقدسی ست که هیچ چشم و زبان و
گوش غیر به آنجا راه نمی یابد.این لحظه ناب سهم شاعران از تمام نعمتهای دنیاست
اینک به لحظه سرایش رسیده ایم...به لحظه ای که جهان سکوت میکند و واژه ها
حتی به حرف های در راه هم آگاه نیستند. مینویسم...
من به ستایش تو برخاسته ام...به ستایش حتی سکوتت...در هر کجایی که انسان
زخم خورده به ستایش تو برخاسته ام که خداوند در تو خانه ای دارد.
من تو را سنجیده ام...عشق و نفرتت را...مهربانی و صفایت را...غریبگی و آشناییت
را...خطاها و سادگی ات را...و حالا درست همین جا میخواهم از اینجا به بعد بخندی
و زیبا باشی...آنقدر بخندی که عالم بخندد.
میخواهم از اینجا به بعد برایت ماه تازه بیاورم کنار پنجره اندوهت که عاشق شوی.
می آیم ...به وعده این وقت مقدس که تا همیشه برای تو واژه شوم...خنده شوم
غربت شوم...رنج شوم...رو به آسمان گریه کنم...زانو بزنم در برابر تنهاییت ای بزرگوار
ناشناخته! از اینجا به بعد من به زیبایی حضورت...به زیبایی حتی رنج تو می اندیشم.
من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوق فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از
جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین
دقایقت خواهم ریخت.
این وعده بین ما باشد تا ازاینجا به بعدکه من شریک رویا هایت شدم وشدی...شریک
گرما و سرمای تا غروبت شدم و شدی...

عین خوشبختی...عین مهربانی...عین عشق...عین من!
این رسمش نبود! به خودت سوگند میخورم که تکه بزرگی از مقدسات
منی... مثل مسیح و زلالی اب...این رسمش نبود!!!
خیال میکنی مرگ فقط این است که جسمی را با چشمهای بسته و قلبی
خاموش توی جعبه چوبی تا زیر زمین بدرقه کنند وبعد اشک و خاک رویش
بریزند تا ارام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند
و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام ان جسم را فریاد بزنند...و بعد
چشم باز کنند و ببینند یکسال از کوچ ان جسم گذشته است و باید بروند و
هنوز وانمود کنند که غمگینند... اما باید با خود به این نتیجه تلخ برسند که یاد
او را همراه جسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند...نه زندگی...
مرگ یعنی اینکه بدانی کسی برایت میمیرد یا لااقل به عشق تو نفس
میکشد و زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را...و بعد
آن را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلا تقصیرش...در خلا
نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برود و بمیرد نه مرگ طبیعی جسم!
مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو...خورشید نمی شناسد...روز ندارد...
لحظه نمی فهمد...ساعتش روی اخرین لمس حضور تو مانده است ...
و بدانی و بگذاری به همان حال بماند تا بمیرد و اصلا ته دلش تکان نخورد.
تو میدانی که من چه میکشم!چیزی فراتر از درد بالاتر از زجر سنگین تر از
سوار شدن کوهی بر شانه ای...میدانی و میخواهی که همین گونه باشد.
گله ای نیست !!!
میان بغض تولد لحظه های بیقرارم همیشه کسی ست برای امدن که هرگز
نیامده است.
امدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمری از عشق به انتظار
مینشینم...از حالا تا بیاید من شاعری میکنم
من گل خشک اتاقم را اب میدهم شاید روزی برسد که غنچه ای را در کنار
لبان تشنه اش پیدا کنم.


ره گم این روزو شبای ازگار...مهمون بزم خنجرای کینه دار...مسافر خاطره
های خسته ام...نفرینی هزار طلسم روزگار...
یه حنجره ترانه های پاپتی... یه اسمون کبوترای غربتی...سهم منه شب
زده ی غریبه بود...تو این خزون بی بهار لعنتی...
حکایت همیشه خنجروپشت...نمی دونم توی خودم کی منو کشت...
غربت صد فصل خزون توی نگام...برف هزار زمستونه توی صدام...بهار و
تابستونمو دزدیدین و...باز دوباره کمین زدین تو لحظه هام...
ای ادمای روزگار!دل شکنای کهنه کار!سهم من از شما خزون...سهم شما
فقط بهار...اسمون شب شما ستاره در ستاره و...سهم من از این اسمون...
تیره شبای انتظار...
غریبه ای زیادی ام بین شما روی زمین...برای رفتنم شاید عمریه که
منتظرین...اسمونو سیاه کنین...روزنه مو گل بگیرین...انگشت اتهامو باز به
سوی این دل بگیرین!
اهای شما!ای ادمای برقرار!سوختنمو نشسته اید به انتظار؟عیب نداره ...
نشون کنید زخم تبر رو تن این کهنه درخت بی بهار...
زمونه تو دست شماست...سوار کنین هر کلکی...خنجرتون تو تنمه...اما
میخندم الکی...اما اینو خوب بدونید روبروی منو شما...بازی روزگاره و گردش
چرخ وفلکی...باز این منم که تو خودم گل میکنم...باغ دلو لبریز بلبل میکنم
عیب نداره سوار کنین هر کلکی...میسوزم و بازم تحمل میکنم.
یک سلام پررنگ و چند نفطه چین...به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه
سکوت! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند...........................
............................................................................................................
نه چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمیدانم بالاست
و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد...
چه گرمایی؟ وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد...
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت
سخت تر است...
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه
نکرده باشد...
چه حرفی ؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی هر پس کوچه ای نوشتی
و من فقط خواندم...
چه سیبی ؟! وقتی سرخ را زیر سوال کمرنگ ماندن و نماندنت کشتی...
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری...
یا تو یا هیچکس شاید تنها دروغی است که هر کس لااقل یکبار در عمرش ساده آنرا
گفته است...از بس بزرگت کردم کوچک شدم...نه کسی مرا رساند و نه من کسی را
رساندم شاید دلیلش این بود که از بچگی کسی تقلب یادم نداده بود...
کدام کتاب...کدام جمله...کدام حرف؟ کجای این دنیا گفته اند دست خود انسان است
وقتی عشقش به جنون میرسد جلوی دلش را بگیرد...بی انصافی ست! تو تنبیهم
کردی این خوب است من یاد کودکی ام افتادم که بی تنبیه بود و تو جای خالی تنبیه
های نشده و جریمه های نکرده را هم پر کردی دیگر چه؟
بهار زمستان را...تقویم سال کهنه را...اردیبهشت فروردین را...وشاکی قاتل عزیزترین
کسش را بخشید اما تو هنوز مرا نبخشیدی...کسی که وجودش را به تو بخشیده بود
کسی که با قبول همه تقصیرش خواست بماند و جبران کند همه لحظه های نابی را
که در عین زیبایی و خلوص گردی ناخواسته از دروغ بر چهره شان نشسته بود.
زندگی باور کن و بپذیر حقیقتی که با زبان خودم آشکار شد به مراتب سخت تر و
زجرآورتر از دروغی ست که شبهای سرد و اشک آلودت را رقم زد...
هیچ دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند:یا نامه می دهند یا ادامه.
آنها که نامه میدهند مختصری عاشق ترند...آنها نامه میدهند و آدمهای مقابل به
آزارشان ادامه...
یادم هست از دور به پله ای اشاره کردی که مراقبش باشم انگار نه انگار که خودت
نمیدانم به عمد یا به سهو مرا از پله های هزار برابر بلندتر از آن پرتاب کردی...
اینبار اجازه از دور تماشا کردنت را هم ندادی و من خیره در سکوت با عاشقانه های
خود بودم که چرا به چشم جرم به آنها نگاه میکنی.
میدانم نبودنم کلی روی بودنت تاثیر مثبت گذاشته است و تمام روز به این فکر میکنی
که چگونه قدر این نبودنم را بدانی که جایش را به دوباره آمدنم ندهد.
چگونه توانستی اینچنین گذر کنی؟ از کنار خاطرات تکرار نشدنی با چه حالی
میگذری؟ میتوانی حتی لحظه ای از این دلتنگیه جان فرسا را تصور کنی؟
چه راحت گذشتی از کنار این همه عشق و چه راحت ندیدی و حتی چه راحت به
یاد نیاوردی...کاش تنها میفهمیدی که من نیز مقصر نبودم.
اینک به یک حقیقت اعتراف میکنم: " در شناخت آنچه بودی خیلی اشتباه کردم "
هرگز نشناختم تو را مگر آن زمان که رفتی...خودت میگفتی با همه فرق داری و من
حرفت را وقتی باور کردم که زودتر از همه از کنارم گذشتی و رفتی.
راستش فکر میکردم چند روز که بگذرد تو سر مزار این عشق می آیی و محض خاطر
نان و نمک سفره همیشه باز عاشقیمان اشکی...بارانی...بغضی چیزی می ریزی
اما هیچکدام...!!! حتی نگفتب لعنتی عجب غاشقم بود.
به همه میگویم: " مرگ تنها یک معنی ندارد "
خیلی ها یواشکی جوری که کسی سر از آشفتگی قلب شکست خورده شان در
نیاورد می میرند...درست عین حالای من ! این عدالت است یا بی عدالتی؟ قضاوتش
به عهده کسانی که میتوانند بین عشق و قسمت و حقیقت دیوار بکشند.
من سر خم میکنم اما تو زیر وفایت زدی...من میشکنم اما این تویی که شکستی...
من میمیرم تا تو مرا کشته باشی...تو هرگونه حقی بر من داری پیروز بی وکیل!
اجازه نمیگیرم منتظر جوابت نمیشوم عین تو که منتظر هیچ چیز نمیشوی!
این جمله را از قول بودا برای هردویمان مینمویسم: " آن کس که دوستش داریم
هرگونه حقی بر ما دارد حتی اینکه دیگر دوستمان نداشته باشد "
مهم نیست...ازآن مهم نیست هایی که خیلی مهم است! فقط نگذار تسلیم معادله
دل و دیده شویم همین !
من دعوت شدم...دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایم بدون اینکه تصمصم
مردن داشته باشم...پروانه جانم در طواف عاشقانه خود چه مردانه بر آتش میخندد.
برای آن روز دور نیامده مرا ببخش عزیزم.. و ببخش که بیشتر ازین توانی برای بی تو
ماندن ندارم .
تو بمان و بساز هرآنچه برهم ریخت و گسیخت... تو بمان و بساز هر آنچه که شاید من
مسبب شکستنش بودم...آرامش ابدیم در سایه بخشش تو میسر است و بس!
من رفتم... میروم جایز نیست...من رفتم !!!
مصداق حرفم خبری ست که دیر یا زود به تو خواهد رسید زندگی...
عاشق مردن هم نعمتی ست !!!
حالا از همین جا یعنی نزدیک نزدیک روی ماهتو با یه عشق عجیب میبوسم و می
سپارمت دست اونی که عشقتو سپرد دست دل من !

عشق می سوزد و خاکستر آن خانه ای می سازد که سراسر رنج است
که تهی از مهر است.
درب آن رنگ غم است، شیشه ها، پنجره ها رنگ سکوت. جنس دیوار و درش حسرت و بی تابی است. سقف آن اشک و پشیمانی هاست: که چرا جان و دل و مهر و وفا را همه را یکسره دادم به نگاهی که مرا ویران کرد تن فروشی ها را چه بسا آسان کرد و پس از پر زدنش خانه ی من اگر از عشق تهی است و پر از نفرت و فریاد دل است امشب از اشک خبر نیست لحظه ها می گذرد با خودم می گویم: باید از خاطر من محو شود آنکه از عقده ی دل، دل من را سوزاند شادمانی را کشت. عاشقی را ترساند. عاشقی پرزد و رفت و پس از پرزدنش سرزمین دل را پاک می گردانم از این خاکستر و در آن می سازم کاخی از مهر و غرور شاید این بار دگر هیچکس نتواند با نگاهی آسان خرد و ویران کند این کاخ مرا

تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهکار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم که مثل زنبوري زرد،
بالهايم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه کساني باشند،
که هرگز نديدمشان!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهي کنار برگهاي کتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها،
زير لب بگويي:
يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شکسته اين دل بي درمان،
کافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين هواي سرودن است!
همين شکفتن شعله!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم! مهربانم !

بار الهی
بار الهی همه جا را گشتم به کجای دیگر باید بشتابم کدامین سیب دیگر را باید گاز بزنم بار الهی این قبای
مرده ی خود را به کجای این شب تیره بیاویزم بار الهی یال کدامین اسب شتابان دیگر را باید بگیرم از
کدامین مرداب دیگر باید گل نیلو فرم را بجویم تو می دانی من در پی ان در به درم نمی دانم
بار الهی نشانم بده که دیگر این دیدگان خسته ام سراب تو را می بیند
بار الهی تو می دانی سوختن و ماندن و فانی شدن ماندگار عشق نیست
بار الهی این افسانه ی شخصی مال منست یا تو
بار الهی ثانیه ها در گذرند و من شتابان تر از انم پس این راکد ماندن بهر چیست میدانم زمانی سر می رسد
که تو نشانم می دهی ولی ایا در ان زمان من در چه مرحله ای هستم و می دانم صبر تنها چیزیست که به
من اعطا کردی پس بار الهی باز صبوری می کنم

آينه مرا مينگرد
اشك ميريزد
فرياد ميزند
مي رقصد و ميخواند تو را
و من همچنان آرام
به چشم هايش خيره شده ام
مي بارد و مي گويد
از تو
از درد تنهايي
وجودم با او همراه ميشود
درونم هياهويي است
بر ميگردم اشك ميريزم
فرياد ميزنم
مي رقصم و ميخوانم تو را
آينه مرا مي نگرد
پشيمان از اشك من :
تاب نمي آورد
مي شكند
و من ...
آشفته از عشقت
تاب نمي آورم...

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر
تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن
دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به
من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...
تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟
تا کی باید غروب پر درد
عاشقی را ببینم و دلم بگیرد

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟
خسته ام!
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه....
عاشقم !
یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و
کاغذ درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود
بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سربه زیر باشم
و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،
عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه
با آسمان بنالم و ببارم؟ ....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با
دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟





عشق چيست
به كوه گفتم
عشق چيست؟ لرزيدبه ابر گفتم
عشق چيست؟ باريدبه باد گفتم
عشق چيست؟ وزيدبه پروانه گفتم
عشق چيست؟ ناليدبه گل گفتم
عشق چيست؟ پرپر شدبه انسان گفتم
عشق چيست؟اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست
تقدیم به..........................
آنقدر ![]()
دوستت دارم
![]()
که اگر بگويي بمير
مي ميرم
باورم نمي شد
فقط در يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!
سالهاست در تنهايي پژمرده ام
کاش امتحانش نمي کردم
خيلي سخته
غرورت رو واسه يه نفربشکني بعد بفهمي دوستت نداره![]()
خيلي سخته
دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني
خيلي سخته
گريه کني
ولي بهونه نداشته باشي
خيلي سخته
صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه
خيلي سخته
کسي که تمومه زندگيت روبه پاش ريختي
با بي رحمي توچشات نگاه کنه بگه




عشق امد و خیمه زد به صحرای دلم
تابوت وفا نکند در پای دلم
ای عشق اگر به فریاد دل ما نرسی
پس وای دلم وای دلم وای دلم

عمریست غزل ســرای عشـقم
دیوانـــه هـر نوای عشقـم
عمریست که می سرایم این را
من بوسه زن لوای عشقـم
عمریست مسافری به صد شوق
در کشتـی ناخــدای عشقـم
عمریست که افتخارم این است
دلــداده هــر بــلای عشقـم
در سینـه زشـوق می نــوازم
من عاشق و مبتلای عشقـم
در وسعت دشت وکوه وصحرا
من مشتـــــری طلای عشقـم
ســوزد زنگــاه کـل وجـــودم
آتشکــــده ســــــرای عشقـم
دل خسته ز جغـدو کرکسانم
من منتظــــر صــدای عشقـم
گرچه زخمی وخسته ام ازجور
دنبــــال رو رضـــای عشقـم


چيكار كنم اين دلمو!
چقدر بي تابي ميكنه اين دلم
پس تو كجايي گلم





ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه
با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره
بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره
با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش



من و تو گرچه اسیریم
حیف از غصه بمیریم
جای پر زدن زمین نیست
توی قلب آسمونه قصه ی مرگ و جدایی تو کتابا جا میمونه
نگو عمرمون تموم شد
نگو دیگه همدمی نیست
بیا فردا رو بسازیم
این که فرصت کمی نیست
اشک پاکت رو نگه دار


شبی با خیال تو همخونه شددل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و باران شنیدند صدامو